یزدیها

اشعار یزدی

اشعار خش یزدی

اشعار زیبا در مورد شهر یزد

نَمی‌دونی چِه خَشَه
وقتی میشینَه تو کَشَه
اِگَه پیکِش بیگیری
ویی مُکُنَه اما خَشَه
غوزوکِ پاش را مَن بِشَم
گِلگِلوکِش اَسِه نَمِشَه
حِل و گُل و گُمبُلُکَه
اَسمِ ماچ کَه مِبَری
شُل مِشَه و غَش مُکُنَه
کُوپُوکاش کِه میگیری
خندُوگِ غَش غَش مُکُنَه
وَرمِجه وَقتی تُو کَشَم مُخام لَباشا بِچَشَم
خِیر نَبینَه چِقَه شیرینَه
جیک و جیک کار مبافم ترمه زردار مبافم
پو و دونه اش دل و جون
آی پرن یار مبافم
برای چارقد سرش نقش‌های گل دار مبافم
آخ گفشم خیلی خشه
کی باشه عاروس دوماد یه شب برن پهلوی هم
حوریا با عربونه هی مزن درم درم
دست بزنن شرق شرق منم بشم عوس و عرب
آخ که چقدر این ناخشه
هر چی جمع کرده بودم خرج عاروسی شد همش
بغچه و پا انداز و رونما و رخت بچه ام
بازم نموکنن ولم خدا می‌دونه و دلم
نصیب دشمنت نشه
تکولوگ تکولوگ تکولوگ جون دلوگ حل و گلوک
تکولوگ … با تو بر لو او خیلی خشه
روز جمعه لو اوگوشت و پلو خیلی خشه
باقلو سوهون خانی حاجی بادام و قطاب
دم سال تحویل و ماه و سال نو خیلی خشه
خیلی خشه خیلی خشه چقه خشه خیلی خشه
تکولوگ یادت میاد وقتی که بودی گفتی
یه جایی نون پنیر و زیر نو خیلی خشه
یادته پارسال پیلارسال که ما هم بازی بودیم
تو می‌گفتی؟ تو می‌گفتی؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *